loading...

Silent Words

A shelter for my silent words

بازدید : 11
دوشنبه 27 مهر 1399 زمان : 5:39

با برگهایی خزان شده مینویسم!!

صبح بیدار شدم دیدم گفت: "بابام زنگ زده میگه مادرم فوت کرده دیشب! فقطم به من گفته به بقیه بگم...چجوری بگم...". زدیم تو سرمون و اشک ریختیم و با دست لرزون زنگ زد به داداشش گفت. اونم بدتر ازما ترکید و ریخت بهم... زنگ زد به اونیکی داداشش، برنداشت. همینطور گریه کنان بودیم که چند لحظه بعد باباش زنگ زد، ناسزاگویان میگفت "اشتباه گفتن، یه نفر دیگه با اسم مشابه بوده! مامانت زنده است تازه حالشم یکم بهتره!"

://

خدا رو شکر.

ولی رسماً به فــــــنا رفتیم... من هنوزم دستم و سرم درد میکنه!

+ زنگ زدیم به اون بنده خدا هم گفتیم اونم ناسزا گویان شد طفلک...

+ اونیکی خودش زنگ زد گفت چیکار داشتی، گفتم: "بگو دستت خورده به شماره!" :) :/ :| یکم بعد هم راستشو گفت و کلی خندیدن... بعدم رفت بیمارستان ببینه چه خبره.

+ سر صبحونه‌‌‌ای که بزور پایین میرفت یه خط در میون میخندیدیم و چشامون نمدار میشد... هی میگفتیم "عجب!"... "عه!"... "این چی بود دیگه!"...

+ ناسزاهای باباش و معذرت خواهی پرستارو اگر خودم پشت تلفن نمیشنیدم فکر میکردم پیرمرد شوکه شده داره الکی میگه!

+ نذر کرده بود برای روز شهادت امام رضا ع که اگر مادرش سرپا شد یه گوسفند بده. بهش میگم بنظر من نذرتو ادا کن دیگه از این تابلوتر نمیشه خبر مرگ بشنوی و بجای 40 روز، 40 ثانیه بعد از عزا در بیای!... حداقل به شکرانه...

+ از عجایبی بود امروز...

زندگی کن! نویسنده:محمدکدخدایی(عرفان) Live life! Author: Mohammad Kadkhodaie
برچسب ها ui + ux , ui + web ,
نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 1

آرشیو
آمار سایت
  • کل مطالب : 11
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 1
  • بازدید کننده امروز : 1
  • باردید دیروز : 27
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 130
  • بازدید ماه : 2
  • بازدید سال : 335
  • بازدید کلی : 335